بازشدن دریچه ی را بسوی تو
تصور میکنم
آغاز هر نا پسندی ها
و توده های بی مروتی را
با خودم دفن میکنم
روشنی !
این نام زیبای افق را
بغل بغل در پیش چشمان تو
به زانو مینشینم
عزیزم!
دگر داستان زجر زنده جان ها را
نخواهی شنید
بلندترین قله های کوه ها را
تخت جمشید مینامم
و کابل را، زابل
فردای ترا با خودم رقم نمیزنم
چون دیروز من
مروری از بی فردایست
آغاز تاریخ تو
یک/یک/یک
قبل و پیش از میلاد ندارد
مسیح را بتاریخ تو کاری نیست
جنگ تو ،
معناست و تدبیر
عزیز من !
ما پدران بدی هستیم
ترا فراموش کرده ایم
ما برای گذشتگان مان میزیستیم
فردا ها را تنها در آرزو ها میجستیم
فرصت مناسبیست تا بدانی
عزیزم !
میراث تو خودت باش
تو ، ولد تو ،ولد تو
اگر به مهتاب دیدی !
بگو که از قماش ما نیستی
میخواستم شهنامه را یادگارت بدهم
نخواستم
تو شهنامه ی خودت را بنویس
شاه فرد شعرت را بگذار
آزادی
شمارش معکوس آغاز میشود
سه ، دو ، یک .
زمان ایستاد
آهسته و بی صدا صدایت شده ام
در قامت نیمه جان جانت شده ام
وقتی که گرانمایه دل از من رفتی
تو قبله و من رو به نمازت شده ام
***
از گردباد حادثه تنها نمیشوم
از راه صخره راهی دلها نمیشوم
دل را درون سینه به بندش کشیده ام
پرپر شوم شکسته شوم وا نمیشوم

